شرحه شرحه های دل یک استاد

خرید بک لینک
به نام خدا من آنگونه که بر تو می نمایم نیستمآن را که تو میدانی و این، من نیستم#شعر از خودمبعضی وقت ها که با خودم فکر میکنم و نظر اطرافیانم درباره خودم رو بررسی میکنم میبینم که نظراتشون کمی غیرواقعی هست یعنی واقعا اینطوری که هستم نیستم...یعنی با اینکه ایجوریم، اینجوری مطلق نیستم ..جنبه های زندگی من و شما خیلی گستردست ولی متاسفانه ما افراد رو بر اساس یکی از جنبه هایی که در اون، فرد خیلی شاخص هست در ذهنمون به خاطر میسپاریم حالا شایدم واقعا اون جنبه از زندگی خیلی هم شاخص نباشه در زندگی اون فرد، ولی چون ما در اون لحظه و با اون شمایل اون فرد رو دیدیم اینطور در شرحه شرحه های دل یک استاد...

ما را در سایت شرحه شرحه های دل یک استاد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 5:26

به نام خدا به آسمان خیره شو؛چیزی نگو فقط خیره شو ...نگاه نافذت که بغض مانده درگلویت را میپوشاند گویاست..چشم هایت فریاد میزنند...ساکتشان کن ...تیرماهی ؛تو اگر سخن هم نگویی رخسارت حالاتت را به همه جار میزند...به آسمان نگاه مکن سرت را پایین بیانداز به زمین نگاه کن به خانه جاودانه ات،بگذار اشک هایت را نیروی جاذبه به زمین بکشاند و تو آرام رد بلور های سفید را روی خاک ببینی..به آسمان نگاه کن ،ببین ستاره هارا ،بشمارشان خیلی زیادند ...دوست دارم یکی یکی شان را بچینم و به میل خودم اطراف ماه بگذارم...آسمان آسمان آسمان مشکل حل نشدنی من است افسوس... شرحه شرحه های دل یک استاد...

ما را در سایت شرحه شرحه های دل یک استاد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 5:23

"...البته او فقط گفت که گرسنه است نباید آن لحظه شروع به تأدیبش میکردم چون تنها نتیجه اش دلخوری و تعجب او از این تنش عجیب غریب بود. ..نمیتوانست بفهمد که ناراحتی من به خاطر سلام نکردن و دروغ گفتنش بود ،پس عصبانیت من هم بیهوده بود و هم بر روی او بی تأثیر...خب حالا چه باید کرد...؟"خیلی از ما دچار اینگونه تعاملات غلط هستیم،یعنی خودمان را نمیشناسیم و نمی دانیم رفتاری که اکنون بروز میدهیم ؛ حالا چه رفتار خوب و چه بد منشأ دیگری دارد و این اثر آن است.مثلا مادری از اینکه توانسته گواهی نامه اش را بگیرد خوشحال است و این خوشحالی تامدتی روی کارها و تصمیماتش اثر میگذارد که شرحه شرحه های دل یک استاد...

ما را در سایت شرحه شرحه های دل یک استاد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 5:20

به نام خدامن تاحالا تو عمرم مدح کسی رو نگفتم بهش(باور نکنید) ... کمی بیشتر از کمی مغرورم.......اهووووم همین خوبه ...من باید همینجوری باشم که هستم:)اصلا روحیات من اصولگرایانست..حامی انچه که هست هستم ..تغییر رو برای تشکیلات مضر میدونم..شاید اگه زمان انقلاب جوون بودم یعنی دهه شصتی بودم(دهه شصتی ها اون موقع اصلا به دنیا اومده بودن؟) به این گروهک تشکیلاتی س . م .خ پیوسته بودم...چیزی که هست خوبست حتی اگر خلافش ثابت شود:)))))) شرحه شرحه های دل یک استاد...

ما را در سایت شرحه شرحه های دل یک استاد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 5:17

یا حبیب من لا حبیب له.....در دیوانگی آن دختر خوشحال همین بس که اسب سفید اصلا بال ندارد..پس این توقع از اساس موهوم است.....شاید اضطراب امروز را یکبار در صبح کنکورم تجربه کرده باشم لحظه دادن پاسخنامه ای که نقاطی را با مداد روی آن مشکی کرده بودم ...بیشتر اضطراب من به خاطر معلق بودن است ...پریشانی حاصل از برزخ...یعنی اینکه نمی دانستم امسال به رشته مورد نظرم در شهر مورد نظرم میرسم یا نه....میمانم سال بعد ...آن لحظه که بیرون آمدم بدنم لمس بود فقط میخواستم بیرون بروم ...محیط آن دانشگاه و راهرو های مخوفش برایم عذاب آور بود ...واضح بود من شکست خورده بودم...(بغض سنگین :( .....)امر شرحه شرحه های دل یک استاد...

ما را در سایت شرحه شرحه های دل یک استاد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 5:14

لابکین علیک بکاء الفاقدین!!!!امروز که صبح رسیدیم راه آهن تهران رفتم دستشویی و خلاصه چی شد انگشترم همون سنگ یمانی که خیلی دوسش داشتم و امام رضا بهم داده بود در آوردم...خلاصه دیر شده بود منم سریع شالم رو دور سرم پیچیدم و کلی گیره و سنجاق زدم..اون وسط هم یک خانوم مهربونی منو به حرف گرفت که آها شما اینجوری روسری میبندین و شال میبندین و چه جالب و این حرفا ...منم با روی باز توضیح دادم و بعد هم برای اینکه ازم شماره نخواد(مکرر تجربه دارم دیگه خواستگار شناس شدم) ...سریع الفرار و گفتم.....حواسم نبود که ای دل غافل انگشتر نقره خوشجلم جا موند...به دقیقه نکشید با یک حالت پریش شرحه شرحه های دل یک استاد...

ما را در سایت شرحه شرحه های دل یک استاد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 5:11

اگر در این فنجان ته مانده ای هم از من باقی مانده باشد آن را مینوشیدم....من در گذر لحظه ها خودم را پوشاندم ...بدون خودخواهی...تمام شد همه سروده های بیکرانه ام....تمام شدند همه پرواز های بلندای خیالم.رفتند تمام شکوه ها و نماندند تمام آرزوها و پریدند همه مهربانی ها.دروغ است همه صادقانه ها... چه زیباست رد اشک که نفی میکند همه گفته هایم را...لااقل بگذار اینبار خیال کنم وجود ندارند آنچه می اندیشم در برهوت عدمم... و بگذار یکبار مست شوم از آشفتگی هایی که من در آن نقشی نداشتم...لااقل بگذار باور کنم که تا اینجا هم خوب آمده ام و میتوانست از این بدتر هم بشود...بگذار دیگر شرحه شرحه های دل یک استاد...

ما را در سایت شرحه شرحه های دل یک استاد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 5:08

صفحه بندی